تبليغاتX
امیدستان
اول سلام

دوم : این مطلب رو آقای اصغری برام ایمیل کرده بود،میخواستم چیزی بنویسم اما هیچی بهتر

از این نوشتار گویای حالم نبود... اما مطلب:

افلاطون گفته روح دایره است

من دایره های روحم را کشف کردم

5 دایره دور روحم کشیدم

 

و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم

مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟

پس مرکز آن دایره ها خودم بودم

=========================

در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند

و در دایره  پنجم  که دورترین دایره به مرکز بود

نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم

========================

همه ی ما دلمون می خواد

که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم

و گاهی اوقات نداریم

گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی

ما می گذارند بستگی دارد

اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند

اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن

=========================

نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد

گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود

حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول

ممکن است باعث  شود راهت را گم کنی

یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی

======================

گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی

به همین دلیل بسیار مهم است

افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند

حتی گاهی بیش تر از آن چه که

خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی

=========================

در مواجه با افراد از خودت بپرس

این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..

در کنار او می توانم خودم باشم؟

بااو می توانم رو راست باشم؟

میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟

در کنار او احساس راحتی می کنم؟

وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟

و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟

وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟

آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟

==========================

فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری

پس با خودت رو راست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن

خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر

روز اوقاتی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

=========================

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری

حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی

ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم

آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند

با این افراد قدرتمندی .......

ارزش ها ی مشترک با آنها داری

دوستانی خارق العاده

=========================

دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند

مربیان ..آموزگاران

و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند

بیرون رفتن و خندیدن

چیزی به تو اضافه نمی کنند

.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند

که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

=========================

دایره سوم همکارانت و اقوامت  هستند

و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی

در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند

و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی

هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی

به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان  با تو هستند و لاغیر

=============================

دایره چهارم  سر آغاز عزم راسخ توست

آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند

افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد

حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی

افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..

در کنار آنها نمی توانی راحت باشی

و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی

=====================

دایره آخر جای دورترین افراد است

جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند

کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و

احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .

*****************

خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی

اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند

مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسي اولويت زندگی تو باشه

وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني...

يک رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن.

 

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن

چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،

و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.

 

وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.

وقتي دائم ميگي وقت ندارم، هيچوقت زمان پيدا نمي کني

وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.

وقتي صبح از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.

برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،

يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال کنيم.

انتخاب با خودته...

 

ما کسايي که به فکرمون هستن رو  نگران می کنیم... به گريه مي اندازيم.

و گريه مي کنيم براي کسايي که حتی لحظه ای به فکر ما  نيستن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.

 

اگه اين رو بفهمي،

هيچوقت براي تغيير دير نيست


 سوم: علی یارتون

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دوازدهم تیر 1390 و ساعت 3:57 |
هوای حوصله ابریست...

و چقدر دل تنهاییم گریه می خواهد ابر بهاری وار.

تمام آرزوی اکنونم لذت آغوش گرم خورشید نوروزیست،بر روی تنم که تنیست بی جان درون حفره ای

تاریک و نمور که معلق مانده بین لذت آفتاب یا آرامش ناب.

بریز گورکن،که نمیدانی چه مشتاقم بر تحمل توده خاک، آنقدر بریز تا همگان بدانند دیگر روزنی نیست بر

بازگشت کابوس امید.

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه نهم اسفند 1389 و ساعت 2:20 |
سلام

سلام مهربان ! سهی قد، سرو چمان، ای خوب خوب، شاه جهان، سرور زمین،

 افتخار آسمان، نقره ایِ مهتاب، طللع آفتاب !

آفتاب لا یزال ، از نسل ضامنان غزال، نور بی تمثال، چه رویایت در خیال شبیه ابهت

 سبز مردِ قاب مبارک خانه مادربزرگ، ای بزرگ !

ای نور تبار نور، یادت چشمه سرور، کجا تواند ترا دید ن چشمهایِ مجهولِ مغرور.

خوبا ! دلم تنگ است و پر اشک.

خورشید را شهامت خیره نگاهم نیست، سلطانِ تاجدارِ مرصع نگینش خورشید،

نوروزم اما روزهای خوب ابریست!

نرگسی گلِ بوستانِ گلهای بیخار، دل کوچک یک خارِِِِِِ خوار و بیقرار تمام آرزویش

اینست که پایان شود خزان انتظار !

جیره خوار مذبذب کجا دارد جرأت آن کودک بی قرار :

چشم به آسمان دوخته بود، صاف بود آسمان و آبی.

خورشید عمود تر از ظهر عاشورا و او استاده به قرارگاه نه چون دلبرکان

عشوه گر امروزها با چشمهای دودی که نجیب بود و زلال نگاهش !

و سپید بود بختش که سفید گشت تمام قاب قوس چشمش.

آن چند مر که به مرحمت شاه،زائر شدمش به قران اکبر تقارن خورشید و اذان نینوا ،

نوایش همه ذکر "نور است"،"نور است"،"نور" بود و کودکی چه مست و پرشور بود.

آه! دل داغِ ما هجرانیان، به حکایت وصل خنک میشود یک دو آن.

حسرت از بی همتی، فسوس زِ بی جرأتی و....

و اوج رشک ! تمنای لحظه ای جایِ کودک پر اشک !

آنکه زیارت خورشید را به اوج ناب، حدود مژگانش گرفته قاب.

چه قریبست نکته که از میسورات هوش و نیوش روایحت، آستانِ آشنای غریبست!

ا ی شرف شمس!، شرف تماشایت دور است از چشمان خوابزده صباح و امس.

و شنیدن آواز تحول از نقاره ایوان شموس شمس به لحظه های مقلب قلوب

 که فقیران را حج است مطلوب، عید مراین گدای کهنه کار را مرضیست ،

که نوروز روزهای سرمه ایِ ابریست.

ساعات خوش  آبیه سرمه ای، که سر بلند است به آسمان،

 حجاب است ابر بر رخت ای خورشید دار!

حجاب اما نه دیوار که نتوان دید و توان کرد انکار،حریر نرم ابر پرده میافکند

 بر قرص رخ آن ماه نگار!

...

 آقا سلام!

مهربان سلام! حرمت سبزِ مهتابِ الله بر تارک منار مسجد سید عزیزالله سلام!

چه خوب که مسطوره های ابر و حریر است فتاده بر روزن آسمان آستانت!

سرمهِ چشمِ چشم به راهان،مبارک است آنات سرمه ای آسمان

شهنشها! بارعام میگستری بدین زمان !

و رسم  دیرین کریمان است حاجت روایی نذرمندان بارگاه بیمن یوم در آن میان.

ای بسیار! تمام اندکم نذر طاق ابروان مردانه ات که خضراست بر گنبد جهان !

بادا! که خاکم کنی به لحظه ظهور برخاسته از میان بکوبش سم ستوران زِ سپاه یاران!

زیاده اگر خواستم شیدایی ام ببخش! که دیوانه میشوم

گاه تشریف بخشیت به ایوانِ دیوانیِِ سرمه ایِ آسمان.

 

 

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه یازدهم آبان 1389 و ساعت 3:36 |

حالیا مصلحت وقت نیست زبان نقد گشایم                           نسیه پذیر که  قرض تو شد عقد گشایم

نیست ام الخبائث یا شهدشکر،خونست                                می در دهان و نتوانمش به قند گشایم

نه فرو توانمش برد نه توانمش بر آورد                              نه مست  بندی   نه هشیار بند گشایم

 چوناپاک نتوان گفت ذکر خلصنا من خاک                           چنین عاقل کجا مستانه لبه لبخند گشایم

ز نفاق جان لرزان  سر ایمان چون بید                             امید  که حضرت حکمت شود پند گشایم

 

+ نوشته شده توسط امید در شنبه یکم آبان 1389 و ساعت 4:57 |
به جهت رفع نگرانی از خاطر همایونی دوستانی که بنده رو غمگین میدیند عارضم که به یمن قران

مسعودِ فیروزی سهی سروان آبی پوش و عشوه گریه پسر طلایی بازیگوش( فرهاد مجیدی)،

 هرچه غم بود یکباره برفت که " همه چی آرومه،من چقدر خوشحالم"

+ نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 و ساعت 2:52 |
برای بانوی جنت مکان

نه كه نباشه هيچكى،اما يك دوست به اسم نيما كه نمى شناسمش هم، گفته بود شادى افزا بنويسم و البته ميدونيد تا خاطر حزين باشه شعر تر نمى انگيزه، خاطر هم كه تا پائيزه و هوا سرمه اى، خدا رو شكر حزين خواهد بود كه غم خوشست.
اما دوست ندارم دوستان را ناشاد كنم، انشاالله كه شراب دوساله و يار چهارده ساله و زر سلطانى قسمت ماهم ميشه و بنده هم تر ميشم.
تا اون روز اشعار فراقيست و آواز عراقى

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 9:41 |
پاس یاد ستاره های آخرین شب تابستان که غروب میکنند به احترام طلوع مهر

دهه شصت:  گرمای سرانگشتانش به نرمش موههای نمره هشتم، سِحر تمام سحرههای

تابستان آنسال بود.

 غریزه مسخ بود آن روزها به یاد آن اندک لحظه های طولانی اتظار کارنامهکه جاودانه شد بدان

التفات، روزم سیاه بود از فکر چشمهایی که در دور دستهای افق به هیچ آنچنان خیره مانده بود

که سفید شده بود.

عمری شد آن سه ماه انتظار تا طلوع مهر که بیقرار بودم ، هرچه ماندم نیامد، گاه برگشت اما

عاشورا بود محله، از میان اوجاج همه انچه شنیدم ناقوس مرگ بود از پی مستیش به بوی شبدر

تازه دشت مغان و ناگهان ویلی بی نشان که من میدانم نه ویل که باب سلام بوده.

او که از مولانا فقط یک لا کم داشت رفته بود به زیارت خدا نه به چشم ظریف بریل انگشتانش که

به دیده بصر به تماشای اوللابصار

دهه هفتاد: دندان درد لعنتی امان را برده بود به تنهایی خانه از بی درسیم از تنهاییم ، زدم زیر آواز

هق هق،تلفن که زنگ خورد بابا بود به گمان آن که میدانم شوم خبر را به بغض صدایم گفت بیا

بهشت زهرا حسن دیشب رفت ومن دنیا را هوار زدم.

حسن دوست خوب کودکیهایم که از پس گرییه های مادرم ٬ نذیرهای خاله و آه در و همسایه

خوب میدانستم روزی کبد تهی میکند کالبدش را، دوشینه غروب کرده بود به احترام بوی ماه مدرسه!

دهه هشتاد: اولین افطار های همین امسال بود قرار کلپچ داشتیم که صحبت از پاکستان شد ،

هنوز سیما به صرافت اخوت ملت دوست و همسایه نیفتاده بود و سیل یک خبر شیک بود از عمق فاجعه

من و سعید تعبیر رویاهای هم بودیم من آرزو دار طبابت ، اوی عشق ریاضی و ریاضت

طبیب بی مرز مرز بود حبیب قلب من، به سیل زد به خنده که معمار باشی آب که از آسیاب افتاد

 بیا به ضیافت بازسازی، اول مهر خبر دادند دکتر سعید عاشقانه هایم  عاشقانه رفت شنا کنان به

خروش سند ، میدانم خوش بوده که بی هیاهوی سپیده خوش بود در جامه سپیدش

اکنون: شانه هایم حجم غروب های مهرانه ندارد، کاش بهطلوع مهر بعد را با خوبان

غروب کرده نظاره کنم.آمین

 

پی نوشت: به سنت ماست و دوغ آنچه نوشتم کمی راست بود وبیشتر دروغ که نه یورتمه های

توسن خیالم از پی خسی بازیگوش در میقات عدم به شوق مشقی خوب که نشد از سر مشق

زیبای "هدایت " که بزرگبود و بزرگی چون مادر دوستدارش،برسم سپاس از مادری که سالیانیست

شکوفه های باغ علم و ادب مسیر بی اتهای دانش آموزی را به لوحه های محبتش آغاز میکنند.

و میماند اعترافی سخت که ۲۵سال است همراهی میکند بغض را، اعتراف چیدن ممنوعه خواندن

کتابهای طبقه آخر کتابخانه که گفته بودند وقتی بزرگ شدی بخون و ناخلف باشم برای آدم پدر اگر

نخوانده باشم یکان یکانش را که میدانم ناسپاسی بود از نعمت سیاهه سواد از پی مشقت بسیار

مادر در تعلیم طفل ۵ ساله بازیگوش، میدونی مامان خیلی سخت و پر لکنت بود خوندن متن

 بی اعراب " حاجی بابا"ی "صادق" ببهونه اما اگر توبه فقط به یاد تشنگی لب شهید دشت بلا

مقبول میشه چیزی ندارم جز تکرار ببخش که:

                                            تابستان بود و آب سرد و استسقاء

پی پی پینوشت: بابا، مامان سنجد هولم نده، حالم بده

+ نوشته شده توسط امید در شنبه سوم مهر 1389 و ساعت 13:32 |
با سلام

جناب آقای شجاع ربانی عزیز در مطبی با عنوان " گفتمان حقوق بشر،پیش شرط حقوق"

دلیل مغایرت حجم عمده ای از قوانین داخلی با حقوق بشر را برداشت غلط و نادرست

 از دين و خصوصا فقه اسلامي دانسته اند و دلیل این برداشت غلط را هم استنباطات

 شخصي و غيرعقلاني فقها از می دانند که به گفته ایشان این برداشت ها هیچ ربطی

به دین ندارد.

از آنجا که ایشان نمونه های این تغایر را ذکر نکرده اند وارد بررسی موردی نمی شوم،

هرچند راهکار راهگشا در این بحث را همین بررسی موردی می دانم، اما در بیان کلیات

چند نکته به نظرم رسید که به استحضار می رسانم:

۱ـ نگارنده با احترام به همه دغدغه مندان بیانیه حقوق بشر ، آن نوشتار را فارغ از تاکید

ظاهریش به رعایت بی طرفی و نگاه برابر به همه انسانها ،آنچنان هم بیطرف نمی بیند.

 گواه بر این مدعا تناقضی است که در بین برخی مواد آن وجود دارد که یک نمونه آن را

متذکر می شوم.

در ماده ۲ این بیانیه آمده است:

هر کس می تواند بی هيچ گونه تمايزی(۱) ، به ويژه از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، دين ، عقيده ی سياسی يا هر عقيده ی ديگر ، و همچنين منشاء ملی يا اجتماعی ، ثروت ، ولادت يا هر وضعيت ديگر ، از تمام حقوق و همه ی آزادی های ذکر شده در اين اعلاميه بهره مند گردد. 

به علاوه نبايد هيچ تبعيضی به عمل آيد که مبتنی بر وضع سياسی ، قضايی يا بين المللی کشور يا سرزمينی باشد که شخص به آن تعلق دارد ، خواه اين کشور يا سرزمين مستقل ، تحت قيموميت يا غير خودمختار باشد ، يا حاکميت آن به شکلی محدود شده باشد.

و در ماده ۲۹ بند ۲و۳ آمده:

2 ) هر کس در اعمال حقوق و بهره گيری از آزادی های خود فقط تابع محدوديت هايی قانونی است که صرفاً برای شناسايی و مراعات حقوق و آزادی های ديگران و برای رعايت مقتضيات عادلانه ی اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی در جامعه ای دموکراتيک وضع شده اند.

3 ) اين حقوق و آزادی ها در هيچ موردی نبايد برخلاف هدف ها و اصول ملل متحد اعمال شوند.

 

با دقت در این دو ماده مبینیم که موضعان آن هرچند در ماده ۲ گستره حقوق و آزادی های بیان شده را

همه انسانها بی هیچ تبعیض ناشی از حالات فردی یا احوالات سرزمینی دانسته اند اما در ذیل ماده ۳۰

این حقوق و آزادیها را تحدید به عدم تخلف از هدفها و اصول ملل متحد کرده اند.

اینکه منظور از هدفها و اصول ملل متحد را همه اهداف و اصول ملل بدانیم خود ناقض وجوب انتشار

بیانیه ای واحد است پس مشخص می شود منظور از ملل متحد، سازمان ملل متحد می باشد.

این سازمان که از پی خاموشی آتش جنگ جهانی و با هدف استمرار صلح جهانی بوجود آمد

دارای اصلی است بنام اصل وتو که پنج کشور پیروز درآن جنگ را صاحب حق مخالفت با تمام قوانین

تصویب شده در این سازمان میکند.

همان طور که گفته شد دلیل ایجاد این حق پیروزی در جنگ ملل بود و با توجه تاکید ماده ۲ بیانیه

بر عدم تبعیض بین افراد فارغ از احوالات سرزمینی ، این ماده در تناقض شدید با ماده ۳۰ می باشد.

که البته آشکاری این تناقض افضل بر بیان الکن نگارنده است.

۲ـ هرچند تصریح آزادی نکاح مابین ابناء بشر موضوعی است که بیان آن در اعلامیه بدیع می نماید

که تقریبن در هیچ دینی وجود نداشته ( تقریب از جهت نقصان آگاهی نگارنده می باشد) و همواره

ادیان چه آسمانی ، چه زمینی محدودیت هایی در ازدواج با غیر هم کیش داشته اند اما بیان حقوق

برابر طرفین در هنگام انحلال زناشویی از عقاید دینی پروتستان(۲) بوده که ناقض تصریح موضعان بیانیه

بر برائت از جانبداری دینی می باشد .

حال با توجه به نمونه های مذکور و یادآوری وجود تناقضات دیگر که بیانش از حوصله نوشتار خارج است

به این شک میرسیم که آیا تفاوت موجود در قوانین داخلی با حقوق بشر(۳) از سر ضعف فقهی قوانین

داخلی است یا اغطلاد در بیانیه ؟

در پایان یادآور می شوم حقیر هم واقف بر وجود استباطات شخصی در قوانین داخلی می باشم اما این

موضوع فرع بر تفاوت آشکار اصول اصیل دین شریف اسلام با برخی از مواد حقوق بشر است ، بر این

باورم این تفاوت نه از سر اشکال در دین و یا قرائت های موجود از دین که از عدم راستی در بیان موضعان

بیانیه و نیز مصادره به نفع دولتهایی که خود را متولی این قانون میدانند، است.

کوتاه سخن آنکه بر آنچه نوشتم تعصبی ندارم که تعصب در مباحث نظری عین تجاهل است و از این روی

با آغوش باز پذیرای نظرات سروران گرام می باشم و همچنین در برابر وسعت نظر جناب آقای شجاع

ربانی و با توجه به کوتاهی نظر خویش عذر تقصیری از جسارتی که بر خود توهم کردم ندارم جز اینکه:

آب سرد بود و تابستان و استسقاء


(۱) تاکید های موجود در متن از نگارنده است

(۲)این موضوع در کیش لوتری از مصدر انسان عادی است نه از جانب حق و رسولش

(۳) برابر انگاری حقوق بشر با بیانیه حقوق بشر به دلیل فقدان آئئن نامه واحد دیگر بود و

 نیاز مبحث به مرجعی واحد


پی نوشت:  مطلب فوق بر گرفته از وبلاگ حقوق بشر بوده که یکی از نویسندگان آن می باشم.

www.dignityblog.blogfa.com

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 و ساعت 4:4 |
همه فکر می‌کنند از من بزرگ‌ترند. اما این طور نیست. خواهرانم کوچیک ترند از من به سن. دست‌هاشان از من کوچک‌تر است،. شانه‌هاشان عریض‌تر است. مثل نود و نه درصد دخترها، بی‌شباهت به خیلی از آدم‌ها، بی‌اندازه مهربانند. بی‌شباهت به من، چیزی نمی‌نویسد، زندگی‌اشان تمامن واقعی‌ست، مجازی ندارند. هنوز ای‌میل‌شان همان است که من هشت سال پیش  ساختم. جی‌میل ندارد. یاهو همیشه کارشان را راه انداخته، بیشتر از این لازم ندارند. زندگی مخفیانه با اسم‌های مستعار ندارند.سمیرا از من دور است به واقع اما به ظاهر مهربان است ،سنگ صبور است برای من برای همه اما خیلی باباست. سارا ساده است. سارا به معنی واقعی ساده، ساده است. می‌شود دست‌ش انداخت. ولی ردخور ندارد، هربار جای این که بخندی حالت از خودت به هم می‌خورد. سارا را دست بیاندازی خودت خراب می‌شوی. خودت می‌گندی. حقوق خوانده، تمام کرده،ادامه می دهد.. زندگی‌اش نظم دارد.برای من بی نظم نظم اتاق‌ش فاجعه است. توی همان فاجعه زندگی را پیش برده. پیش‌تر از ما دو تای دیگر. صدای ساز می‌دهد. دف می‌زند. عصبی‌ام می‌کند. دست‌ش را می‌گیرم که نزن. باز می‌زند.سارا تمام تابستان‌های من است. بچه گیها با هم دعوا می‌کردیم. بابای ما خیلی به ما سخت می‌گرفت، زندگی ما خیلی بد بود ولی به جا‌ش مادر مهربانی میکرد.باهاش می‌توانم بچگی را مرور کنم. دوست ندارم مرور کنم. اما اگر روزی خواسته باشم، تنها کسی که می‌داند چی گذشت ساراست. تنها کسی که نباید به‌ش ثابت کرد، نباید برای‌ش جمله ساخت و فقط یک یادت هست برای‌ش کافی‌ست، سارا است. با من فرق می‌کند. زیاد. بلند می‌خندد. کلن آدم بلندی است. زندگی‌اش دیده می‌شود. یک نقطه‌ی ثابت گوشه‌ی اتاق‌ش نیست. توی هال است. روی پله‌هاست. با مامان دعوا می‌کند. توی آشپزخانه است. دم در است. محکم دست می‌دهد. نجات غریق است. کلی برای‌ش مرده ام تا نجات غریق شده. فقط برای ما نجات‌غریق است. برای بقیه نیست. کلن برای بقیه نیست. برای خودش است. آشپزی دوست دارد، گاهی برای ما غذاهای شور می‌پزد. گاهی تند. اما بی‌مزه هیچ‌وقت. من این یک سال را که رفته شوهر نمی‌دانم ولی تا  پارسال گاهی  دیر وقت می آمد. بابا یک‌جور عشق به سمیرا دارد. خیلی داد زده‌اند سر هم. اما هم را دوست دارند،ما گاهی ترک بابا می کردیم اما سمیرا می ماند.                                                                                  

بابای من تنهاست. خواهر و برادر ندارد. چند تا فامیل ناتنی دارد که توی تهران و کرج پخش‌اند. بابا فوتبالیست بوده. متخصص اعصاب خرابی ست. گفتن ندارد که سیگاری‌ست. با سی سال سابقه‌ی درخشان کنار سیگارهای گران و ارزان. بابا برعکس است. مقابل است. روبروست. گاهی روبه‌روی خودش حتی. می‌توانست جای خواهر و برادر دوست‌های هم‌کار داشته باشد. ندارد. با همه یک‌جوری یک‌جایی بحث‌ش شده. جمعه‌ها را ترجیح و دستور می‌داد برویم استادیوم. با سواد بود. پر از دافعه بود. یک عده دوست داشت که با آن‌ها می نشست. آن‌ها پیر شدند و دندان‌های جمع نشینی شان ریخت. بابا تنهاتر شد. حالا ، دیگر هیچ‌چیز ندارد. با استکان چایی‌اش می‌نشیند به صفحه‌ی خالی تلویزیون نگاه می‌کند. این خیلی درد داشت نوشتن‌ش. ماها را اذیت کرده، من را مخصوص. حق داریم اگر دوست‌ش نداشته باشیم. اما داریم. دست کی است؟ دست خودمان که نیست. این سال گذشته می‌ بینمش تنهاتر شده، بچه ها که رفتن تنهاتر شد

دوستشان دارد... بابا نشسته گوشه‌ی هال گریه می‌کند. بعد مامان خودش گریه می‌کند. برای بابام. برای بابام گریه می‌کند. شما نمی‌دانید چه‌قدر عجیب است، دردناک است، که مامان‌م برای بابام گریه کند. که بابام برای سمیرا گریه کند. که اصلن بابام گریه کند. تصویرش دیوانه‌ام می‌کند. تصویر خانه‌ای که از صدای مهربانی خالی‌ست، با غذاهای کم مزه، با صداهای آرام، با اتاق‌های تمیز. با بابای بی‌نهایت تنها، پشت تلویزیون بی‌تصویر، پشت جدول حل شده.

پنج ساعت گریه کردم از درد گفتم برایش به عوض بغض بیست ساله، دو روز مهربان بود اما....

مادرم می گوید وقتی سرپا عصبانی میشی بشین لابد وقت عصبیت نوشتن رو هم باید ترک کرد.

می خواهم اگر درد منم ، درمانش کنم ، نبیند مرا درمان میشود ،تنهاتر می شود.... از گلویم خون می آید ، دکتر میگوید معده ات خونریزی کرده، با دارو افطار می کنم.

خواهرای با سوادم ، سارای حق بشر، دوستای تفسیر خونده یکی به من یه قرآن بده توش "رضای خدا در رضای والدین " نداشته باشه

التماس مرگ میکنم ، ناز میکنه، بیا او خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست....

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه هشتم شهریور 1389 و ساعت 16:41 |
گفتم:

شنیدم که بی خبر / می خوا بری سفر

بذاری از خودت یادگاری صد تا خاطره

نمی دونم مقصدت کدوم وراس / بنگلور ، پاربس یا تگزاس

هر جا میری کوله پشتیت پر خدا،نامه فقط یادت نره

گفت:

چه زود خوندی

گفتم:

بچه گیام تند خوانی  خوندم!

گفت:

یه چیزایی عمیقِ نمیشه تو زمان کم خوند، باید تمرکز کرد باهاش

گفتم:

داستان آخر قشنگ بود به جاش

و نگفتم یا تو دلم گفتم:

به قول اون عزیز دور از نظر(دکتر سعید) "عمق به طول زمان ربطی نداره".

میشه تو یه لحظه فهمید خودشه، میشه تو یه لحظه به عمق رسید،

سادس فهمیدنش وقتی که دلت طپید،

اما تو، حرفای دلمو نمیشنیدی چونکه تو فکر گفتن یه حرفه گنده بودی

تو فکر گرفتن سوتی، یه بلوک بزن وسط مبلای ملکوتی

این جوری هیچ وقت نمیشنوی ...

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه هشتم شهریور 1389 و ساعت 6:49 |
(( اگر دین ندارید ، آزاده باشید ))  مولای آزادگان، امام حسین علبه سلام

 

خوشا به حال آنانکه صاحب دو سعادتند، خوشا به حال آزادگان دیندار

امشب فرزاد جمشیدی رسالت مجری بودنش را  کامل کرد، گفت:

" از طرف خودم و با مسولیت خودم از قاضی القضات در خواست

میکنم به یمن مولود امشب درخواست عفو برای زندانیها بدن و مردم

هم دعا کنند که رهبر قبول کند و زندانیها آزاد شوند، به بزهکار و

بدهکارشون هم کاری ندارم"

فرزاد عزیز امید که به تاثیر حرفت حتی یک زندانی و شاید یک زندانی

سیاسی آزاد بشود، تو امشب در آغوش خدا ترین کار زندگیت را کردی.

عاقبت کارت را نمی دانم، شاید به عاقبت هم نام حسنیت مبتلا شوی و

یا شاید ماه خدای سال بعد بشود ماه عسل امسال.

هرچه که بشود وامید که فقط دعایت مستجاب شود بی هیچ عقاب،

زهی سعادت که در قاب چشم مردم جاودانه شدی.

امشب درستکار آن شبها از حق ناس می گفت، اگر بر مجری حقیست

در برابر بیننده، بر بیننده هم حقیست به مجری و چگونه میشود حق

آزاد منشیت را اداء کرد که  ناتوانم و از نا توان جزء دعا چه بر می آید:

" از خدا عاجزانه درخواست میکنم که با معشوقت امام رضا ( ع )

محشور شوی و در جوار مولای آزادگان باشی به رضوان"

درود به شرفت و درود به روح پاک و آزاده ات

 

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 5:47 |
یادم باشد سعید را دیدم اینبار

بپرسم: زنده چه کسیست؟

و از آن هزار و چند دلیل مرگ که می شناسد، کدامش اختیاریست؟

و از چه راهی می شود  زودتر برد به دهان، دانه اجباریه انگور سهراب گو را؟

ای مهربان به دیدارم اگر آمدی

برایم حباب بیاور و حجاب

که بی آرزو مانده ام در سراب و

سخت دلگیرم از عورت نمایان این خیابان خراب

مرا به زوزه توحش در عضو تنازع چه کار؟

فروغ لذتم از شهود شهوت شاید....

شاید تماشای هم خوابه گیه دو نسترن باشد در باغ همسایه

آنجاکه می شود به آوازهایش تا صبح رقص لزگی کرد

صبح ناگهان از راه میرسد این دست دست کن پر تاخیر بی امان

ترسم این است که دست پاچه شوم در آن زمان

و یادم برود که در آخرین لحظه می شود سوال آخر را پرسید

چه تناقض شرینی، به لحظه اکنون در اوج بی امیدی، آرزوئی روئید:

کاش سعید آنجا باشد بی هیاهوی بنفش سپید

تا بپرسم از او:

آخر، زنده چه کسیست؟

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 و ساعت 5:1 |
در من غم ناباوری ها میزند موج

                                        در تو غروری از توان من فزونتر

 

بدرود نازنین من ، گل مریم

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دهم مرداد 1389 و ساعت 2:43 |
 

                                                           هو الرحمان

تصاویری گنک از خورشیدی در مرکز زمین !

این جمله اول از نوشتاری درباره ستاره شناسی است ونیست !

جام 86 را می گویم،6 ساله بودم، تصویر سایه خورشید فلزی استادیوم ملی مکزیک در مرکز زمین،

اصلی ترین خاطره من از آن جام است.

پس این نوشتار،راجع به فوتبال است نه نجوم !

چهره مردی میان قد، سینه ستبر، سربالا و باهوش در لباسی راه راه، سفید و آبی و جامی زرد طلایی

در  دستش که بالا گرفته بود و آن طرف مردانی با بینی های سربالا،صاف و براق اما سوخته !

این نوشته در رثای آن مرد است، نوشته ای در ستاره شناسی، ستاره ای که بدرخشید و ماه مجلس شد،

ستاره ای به نام : دیه گو آرماندو مارادونا

جام 90 اما، فوتبال اصلی ترین رنگ زندگی ام بود، فوتبال رنگی، تلوزیون رنگی: جایزه کارنامه

پر از 20 کلاس آقای علیخانی که اوهم میان قد بود اما لاغر.

چون گنجشک به وقت ترس، تمام بدنم از تپش قلبم تکان میخورد.

وقتی داور پنالتی گرفت خودم را زدم !  ( بروز اولین نشانه های مازوخیست )

مادرم متعجبانه نهیبم میزد که این چه کارست، پدر ژرمنوفیل ام می خندید قاه قاه، چهار سال پیش

اما از شدت عصبیت 3 سیگار پشت هم دود کرده بود.

سوت پایان که کشیده شد، ابرمرد گریست و من ضجه موره میزدم.

بابا قول داده بود پیراهن تیم قهرمان را برایم بخرد، صد بار نه هزار بار، صحنه گلی را دیده بودم که

با پیراهن شماره 10 اش به مسعود* گل میزنم !

آن شب تا دم دمای صبح گریه کردم برای رویایی که ویران شد و بارها در ذهنم و گاه به صورت

منولوگی آرام اما متنفرانه به سبک استادیوم، جایی که انگار پدرم روز شماری کرده بود تا من 7 ساله

شوم و مرا با خود ببرد، جای که مادرم میگفت نبر بچه رو، حرف بد یاد میگیره، داور را فحش داده

بودم با موتیف شیر سماور، اگزوز خاور...

دمه اذان گریه بند آمد اما هوای حوصله همچنان ابری بود !

بغضی بریده هنوز در میان نفس هایم می آمد و میرفت، او اکنون چه میکند، باورم بود که پا به پای

من گریسته است، اما اکنون چه میکند، به چه می اندیشد؟

من تصمیم خود را گرفته بودم، قسم خوردم از آن پس فقط نگاه کنم به مستطیل سبز !

خداحافظی با فوتبال در 10 سالگی.

نکند او هم چنین کند، اگر نخواهد فوتبال بازی کند چه؟

چهار سال بعد، آمریکا

ریکی آهنگ " گو گو" را برای جام آمریکایی می خواند و او می رقصید در میان اساطیر یونان،

ارسطو را دریبل می کرد و به افلاطون لایی می انداخت،اسطوره من همه اساطیر دنیای صوفی

را مسحور هنر نابش کرده بود.

آن روزها، دل مشغولیم کاریکاتور بود و جواد علیزاده با شاه گلش که کاریکاتوری بود از چهره

مردی که موهایش مشتی گره شده بود: دکتر علی شریعتی

آن دوره قرار بود تکل از پشت کارت قرمز داشته باشد، خبر را بار اول پدرم داد با حالتی گرفته

و ناراحت، گویی اوهم آرژانتینی شده بود: مارادونا دوپینگ کرده و از جام کنار گذاشته می شود.

سیمونیم مارادونا در ذهن من پدرم بود،کسی که قردادش با همایون بهزادی در دست انقلاب را

تجربه کرده بود و پس از آن تعطیلی فوتبال، ازدواج و تولد من و خواهرانم هرگز فرصت بازگشت

به دنیای توپ گرد را به او نداده بود.

میان من و بابا اما رازی بود، رازی که دلیل اصلی بغض آن شب تلخ 90 بود، بغضی که حالا با

ناراحتی پدرم برای مارادونا، پر باورتر میشد برایم !

آن شب تلخ، بعد از اینکه قول دادم فوتبال بازی نکنم، رفتم سراغ کاریکاتور و حالا مجله محبوبم،

طنز و کاریکاتور، طرحی چاپ کرده بود که در آن هاوه لانژ از پشت مارادونا را تکل میکرد،

و داور به اشتباه عمد به مارادونا کارت قرمز می داد!!!!!!!!!!

هاوه لانژ لعنتی برزیلی ( الان که مینویسم این مطلب را چه خوشحالم از حذف برزیل بدست لاله های مصنوعی )

که من تمام اتفاقات  94 را تقصیر او می دانم.

نمی دانم چرا، اما تصمبم گرفتم کاریکاتور نکشم، اما او چه میکند، نکند................؟

خبرها یکی یکی میرسند: مارادونای معتاد، مجرم و فاسد، پس شد آنچه نباید میشد !

برای آدم بزرگها همیشه بعد از شکست، مخصوص شکست عشقی، ورزشی این اتفاق می افتد.

اتفاقی که برای بابا و دکتر هم افتاده بود !

من بعد از کاریکاتور رفتم سراغ تاتر و مجسمه سازی، اما وقتی به خیالم عضو گروه مسخره

آدم بزرگا شدم، بعد اولین شکست بزرگ رفتم سراغ:   اگزوژن!!

آرامشی اصیل می دادم این آرام بخش کاذب!

سیگار که کشیدم، تمام فضای لذیذ ریه ام، پر اکسیژن مرگ شد.

و تازه دانستم بسیاری از معانی که نمی فهمیدم پیش از این :

" وقتی دو عاشق مقابل هم نشسته اند، مرکز عالم زیر سیگار روی میز مابینشان است"

یا

"نمی دانم کسی که سیگار نمیکشد، چگونه فکر میکند"

می پنداشتم دکتر هم روزی عاشق یا فوتبالیست بوده وبعد از شکستی عمیق، اینچنین سیگار

را دوست می داشته.

سیگار یا هر آرام بخش دود کردنی دیگر!

سیگار،سینما،سکس شد فلسفه زندگیم !

و چونان همه پویندگان این راه دچار*ش شدم وماندم حتی وقتی که از فرط تکرار و خستگی کنارش

بودم نه درونش !

رویای آبی و سفید راه راه، اما همچنان جاری بود در من با نوستالوژیه او وهم قطارانش چون

گویی گوچا، کانیگیا و اخلافی(جمع خلف! ) مانند گابریل، ورون، توز ( که باید بنویسم روزی از این پسر که به گمانم نوستالوژیست است و بی شک مازوخیست! ) و پسر طلایی آبی پوش : مسی !

شنیدم بر میگردد، اگزوژن را کنار گذاشته، چاق شده و سرمربی می شود...

پشت سرهم می باختند، بازی یکی مانده به آخر مقدماتی تیم را رها کرد و گفت برای ادامه درمان

میرود کلمبیا، خندیدم مازوخیستی! مانند این بود که بگویم میروم افغانستان برای رهایی...!

می فهمیدمش، آرامش لازم داشت یا به قول سعید دکتر اوردوز سلامت شده بود.

بازی آخر که برگشت قدرت اگزوژن را به رخ همگان کشید، با آن گل معجزه وار آمدند آفریقا.

شب اولین بازی شان در جام با آن کت وشلوار زیبا، ریش مردانه و چشمان برق دار..... که

دیدمش، خودم را دیدم، بابا،دکتر و سعید را وهمه آدم هایی که اگزوژنالیست شده بودند اما ....

الکی نبودند، چون چیزی در چنته داشتند...

و حالا دیگوی من، با خدا و در آغوش خدا آمده بود تا  ثابت کند :

 آرامش اصیل فقط در آغوش خداست، خدایی که  درون ماست و از رگ گردن نزدیک تر  و

این را کسی می فهمد که بدنبال آرامش گشته باشد بیرون از خود.

(( اگزوژن یعنی دارویی آرام بخش که از بیرون به بدن وارد می شود در حالی که بدن درون خود،

توانایی تولید آن را دارد ))

روزی که صعود کردند به شاگردش لقب  "سن" داد و امروز من، سعید، شاید بابا ( که دیگر ژرمنوفیل

نیست ) و حتمن همه اگزوژنالیست های اصیل دست دعا به آستان حضرت مهربانی برداشته ایم که :

کمک کند تا دیگوی دوست داشتنی به نمایندگی همگیمان اول دماغ صاف و براق و باد داره ژرمن ها

 را به خاک بمالد و بعد شکست گاو بازهای ماهر که بی شک انتخاب دل بوسکه ی خشک و ماشینی

برای هدایتشان نشان مهربانی خداست که اگر تیم قهرمان اروپا با همان مربی روانش به جام آمده بود...

وای که چه خوب وچه خدارا شکر که اینگونه نیست.

و بعد بازی نهایی و جامی که بر بالای سرش خواهد گرفت و سربنلدمان خواهد کرد.

آن هنگام که همگی نامش را بلند فریاد خواهیم زد:

    

                                                 " سن دی یگو "

 


*۱: مسعود هم مدرسه ایم بود که دروازبان قابلی شد درون دروازه لیگ برتر

*۲: دچار یعنی عاشق!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امید در شنبه دوازدهم تیر 1389 و ساعت 13:33 |

                                                          چرند

در دلم چون دل امید* همه کورند و کرند           همه کور یا چشم تنگ،چون چشمه های سرند

همگانی  ادعای همه دانی شده باورشان          همهدانیانی  به لباس آدمیت ، در حقیقت خرند

والدانی بی خیال فرزندان دلبندشان                                    داییه هایی که  از مادر مهربان ترند

کبک هایی سر فروبرده در برف بامشان                         بلیهانی کز بهمن بیشتر می بینند گزند

مگسانی همه گرد شیرینی مطبوع مطفوعشان        سفیهانی که چون می پرند،در اوهام پرند

دخترانی همه عادتشان در پس پرده نهان                    نو عروسانی که پیش از داماد پرده درند

امید مدار,بوی بهبود ز اوضاع  خرابشان              قصه غصه مگو,وقتی که می خوانندش  چرند

 

* : با یاد و احترام به م.امید ( اخوان ثالث )

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه سی ام خرداد 1389 و ساعت 6:41 |
 

من خیسم...

ناگهان برقی جهید

بی هیچ پرسشی، ابر خیال بالای سرم را بارور کرد

 (مانند کتاب کودکی) باران آمد، آن مرد در باران آمد

من خیسم

 خیس خیال که می بارد از ابر آبستن  بالای سرم

خیس اشک از خیالی که بخار میشود در بغلم

 ...

آن مرد در باران چه دید که اینچنین دلبست،

                                                          آزرده شد،

                                                                        گسست

آن مرد در باران رفت

با آوای موتیف جاوید آن روز عصرش

" ... خودشو میون مرده ها جازد و رفت....."*


*: ناصر عبدالهی روحش شاد

 

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 و ساعت 5:30 |

و هرچه رشته بودم از نگاشت برای سال نو در این درگه رشته شد که:

به ناگاه احمد الحق ابراهیمی بزرگ خاندان الوهیمی پور میرزا یعقوب-

ملاباشی( از اکابر فقه ) دُرد حیات سر کشید و سرمست خرقه تهی کرد.

و اینها مشتی چرند است برای خنکیه دل اونایی که میخواستن با زورم که

شده بگیرن سادگیا شو ولو به رولت حلوا و خرمای فشن...

حقیقت اما:

بابا بزرگ با همه سادگیش میاد جلوی چشم، داره گلستان میخونه:

"منت خدای را" بی غلط، با لهجه...

داد میزنه "اولدیم الله"،دارن زخماشو میتراشن خاله ها، میام دستشو

بگیرم داد میزنه و اگه لاجون باشه غلیظ نگاهت میکنه که:" اخمخا-

ولم کنید مگه نمی فهمید خسته ام، دردمه، دلم تنگ برای خلوت دوباره

با صفورام"

چه آروم بود و دردناک تو آخرین دیدارمون چند ساعت قبل سال تحویل

دستشو گرفتم بوسیدم، دردش اومد، غیظ کرد با نگاه، اما بعد اشکی

شد چماش، مرضیه خودشو انداخت رو دستاش، تند تند می بوسید

گفتم: آقا یلداشیم دی، بینیسن گلینیمیز اولا.

چشماش اما این بار نه غیظ داشت نه اشک، سکوت پر بود تو دلش

به گمونم از رضا.

 دوباره دستشو گرفتم ، چیزی نگفت، انگار درد نداشت...،

درد نداشت مثل امروز تو غسالخونه، کمرش یه استکان گود بود

به قول جهان، اما همین زخم خالی شده رو لیف زدن هیچی نگفت،

شکلاتیش کردن هیچی نگفت،رو تابوت بردنش هیچی نگفت، مامان

داد میزد :" آروم میترسه یادتون نیست بردنی خونش "

اما آروم بود پیرمرد، حتی تو سراشیبی قبرم آروم بود

رفتم پایین، نزدیک ترین جا به مامانی بعد ۱۴ سال، بوی حناشو حس

میکردم، احمدی هم، جون گرفته بود از بوی " احمد هوشتش"

شونشو گرفتم تکون دادم دردش نگرفت، گفتم: افهم ، گفت :

"خودت بفهم، نفهم!"

ساکت شدم ، بغضم گرفت از صدق قولش...

مامانی میگفت" پیس دی کیشی، اوقلیم باقری چاتادی"

بابا بزرگ اما تند تند میخوند: انا احمد ابن یعقوب اشهدی محمد(ص)

رسول الله و علیا(ع) امیر المومنین من انس و جن  ولی الله...

تقبلنی یا الله یا الله.

گفتم به خودت سپردمش مولا.

مامانی میخندید، بابا بزرگ هم، کل می کشیدن فرشته ها...

جای من نبود خلوت عشاق بیرونم کردن ساق دوشا.

۰۰۰

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه سوم فروردین 1389 و ساعت 5:43 |
و ناگهان چه مقلب القلوب میشود گوسپند تیز پر دشتهای استبراء !!

گهگاه میفکرم، این آدمیان که  وفور ((وفور گفتیم یاد وافور افتادیم)) دارند این روزها در کنارم،

عجایب خلقتی هستند که هیچ فهمشان مقدورم نشد.

این کمترین هرگاه خواننده ای ((کتاب خوان)) پیدایم میشود آنقدر خودم را فشار میدهم به چشمش

که زبان شیطان لال، هر که بنگرد و نداند خیال بد میکند در صورتیکه هزار بار شنیده است:

" خیال بد کن گوساله ، کتاب که ابزار! نداره" ، اما این آدمیزادگان مدام به ساحل می آیند که

تازه تر از تازه تری را بیابند، که چی؟

حالت که خوب بد میشود یکباره ندای"خو... چته؟" سر میدهند و حیرتا که نمیدانند این گشوده

برابرشان واقعن " چته " آنهم منگولا منگولا.

گول که بخوری و شرح بدهی نجوا وش که " خراب شود این ساحل " میخنددت نیش زهردار

" تازشم خودتم یه خیسپاره کتاب بودی که یه غروب دمه همین ساحل ، منت گذاشتمو از زیر

پای تماشاچیا جمعت کردم " (( راست میگه،ماجرا این جوری شروع شد ))

عجب صبری خدا داریم ما کتابا که به توکل رسیدیم و ایمان!  که بعد از آخرین کتاب آور،

 دیگه نمیاد مثلش ولی این آدمات مدام میرن  "جبل النور"  به خیال زیارت مسنجر تازت

 تو حرای " راه خاموش* "  و اگه نبود که نیست، وق وق میچتن با هر آی دی که "آواتاره

مسنجر" درست کرده واسه خودش!.

اما تو، هی بشین به خودت صفحه اضافه کن  یا خط  یا حتی یه نقطه که شایدم اثر دست آلوده

یه  خواننده ایت باشه تو قبلنات که شاید به قاب چشماش بیشتر خودتو سنجاق کنی!!

و اون مدام تو رو بذاره زیر موشش تا دنبال گربه های نو بگرده تو خراب ساحل دریای دهکده جهانی!

که خسته میشه زود از مقاربت با گوسپندای فربه که میگرده دنبال گربه های میزامپیلیت که

انگار چابک ترن از احشام دشت نگار!!

 

پی نوشت:۱ـ گوسپندانه خیال کتابی کردم نه به طمع آهو شدن که استبراء بجویم از آدمیت  

که نبودم و نیستم و نخواهم شد.

۲ـ * راه خاموش: آفلاین

 ۳ـ کچل شود هر گوسفند یا مندرس شود هر کتاب که بخواند این جردیده جدیده را و کامنتی

ننهند ، البته که آدمیان را هیچ حرجی نیست که آزادند از هفت.

۴ـ خدا بگم چی کنه اونی که مارو برد راه بدِ چک کردن آفلاینا و چت های ادد لیستمون،

که داشتیم راحت می چریدیم واسه خودمون قبلش!

۵ـ باقی بقاتون، اگه ندیدمتون صفحه صفحه های وجودم فداتون

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده توسط امید در شنبه هشتم اسفند 1388 و ساعت 16:7 |

یکی بود،یکی نبود

غیر خدا هیشکی نبود.

هر کی اومد،خدا خواست که بیاد.

یه آدمی بود،هرچی گفتیمش: آدم! من آدم نیستم، باورش نبود.

هی میگفت:" خو.... پُ.... چیی تو....؟"

امشب گفتمش چیستیمو.

خدا کنه،باور کنه!

که:

من یه کتابم کتاب...

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 2:8 |
دل میرود ز دستم حافظ دلان خدا را       گر میکنم جسارت,صاحب ببخش ما را
قوت صبح و شامم,سیگار هست افیون      گر تو نمی پسندی تغییر کن غذا را
چون میکند عشوه این کودک دو روزه              خم کن عطا ربی, عیاش گدا را
شیراز عروس ایران, ترکان عروس شیراز    فلیس عقدو منی, اهاجرو الی بخارا
امید نیست امید, پس نوش کن صراحی         آنگه شیشه بر رگ بگزار دنیا را

اینو برای صراحی نوشته بودم که منحصر مینویسه ٬ جواب داد:

 

 با بخشش جسارت،شكرانه ي سلامت      كردم سلام گرمي درويش بي نوا را

آري صراحي ام من،افكار واهي ام من           از راه عقل ورزي معذور دار ما را

 

خواستم جوابو کامنت بذارم نوشت "امکان درج نظر برای شما وجود ندارد"

زهی خیال باطل٬ حقیر از این پس جوابیه هامو همین جا مینویسم.

جوابیه:

 

این نیست جسارت٬گر میکنی سلام ما را     جسارت این جاست٬درویش خوانده ای گدا را

من نیستم صراحی٬دارم اما افکار واهی      پس چه گویی٬از راه عقل ورزي معذور دار ما را

دوشم بساط نوش بودو نیوش جگرین آهی     جهانسوز آهی که مسوزاند از سر تا به پا را

ساقیه مست کرده نفرین تا من شوم راهی      می دانم که میشناسی صاحب این دعا را

 خطرناک دعاییست گر عاقلانه کنی نگاهی    دیوانه اما"احلی من النفسی یا ایها السکارا"

تو رو دوستی خدا را٬ می بینیش اگر گاهی    بخوان برایش داستان یکی دیوانهء بی نوا را

مجنون خو کن بر جدایی٬رو کن بر تباهی          وقتی که نیست امید پایان خوش ماجرا را

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیستم بهمن 1388 و ساعت 20:20 |
این روزا حال نوشتن ندارم، حال هیچ کاریو ندارم

اما فقط میخوام بگم حساب منافق از منتقد جداست

هر کاری کردم دلیل سوت و کف یزیدانه ، ظهر عاشورا رو نفهمیدم

خدا رو شکر ما داشتیم سر دیگ نذری، زیارت عاشورا میخوندیم

فقط خواستم بگم:

انی سلما لمن سالمکم

و حربا لمن حاربکم

و عدوا لمن اعداکم

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 5:55 |
نبودم چند روز

یه شعر گفتم واسه روزه معلم

دیر شده اما مینویسم:

باز روز شهادت معلم دلها میشود     کلاس مادرم پر  ز عطر گلها میشود

این جهان با معلم میشود زیبا          خانه اما با مادرم زیبا میشود

بهر شاگردان زرنگ و تنبلش             مادرم خاطرات خوب فردا میشود

گرچه آموخته معلم  درس جمع         مادر اجازه! به جبر وزن م منها میشود

قهرمان من میشود بانوی اول            مادرم گویی شبیه مادرش زهرا میشود

یارب دور باد از معلم هر گزندو آفتی     میدانی! نباشد مادرم "امید" تنها میشود

 

به مادرم  تاج سرم

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:40 |
از فرتوت شب می آمد

گس طعم فقر را همراه داشت

بی هیچ پرسشی قصه کرد:

مرا به خانه ات ببر و برایم  حباب بیاورو چراغ

و بسیار کن این کار  تکرار

تا با تو از ارتباط تن بگویم 

عریان

و بی هیچ پاسخی از من آرام رفت

صدای از دور میشنیدم میگفت:

مرا به خانه ات ببر و برایم  حباب بیاورو چراغ

با کسی دیگر نه چون من آنچنان خسته...

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 4:23 |

 

8 فروردین 1379 : - سلام خوبی؟   :مرسی  - چی کار میکنی؟  : هیچی

- تولدت مبارک  :چه تولدی،دیشب چرا تلفن جواب نمیدادی؟ نکنه چون….

 

سالهاست سیاهم ، فکرم ، روحم ، قلبم

 

8 فروردین 1387 : لطفن اولین پست وبلاگم را بخونید

 

8 فروردین 1388:

می خنده بلند بلند ، می رقصه شاد شاد ، مهربونه  مثل باد : رها و آزاد

تصمیم میگیرم همین الانه بگم ، اما نمیشه ، مثل همیشه های همیشه

اصلن برای چی بگم ! به فرض که بگم و بخواد و بیاد،

با سیاهی ها چی کار میکنی؟

 

آزارش میدی؟  محدودش می کنی؟  اون کی بود،این کی بود؟ خسته میشی؟

ولش میکنی؟  .....

 

الانه این جوری بهتر نیست؟

جلوی چشته : میخنده با یکی دیگه ، اس ام اس میده به یکی دیگه ،

بود و نبودت براش فرقی نداره ، اینا مدام آزارت میده، یه آزار قشنگ،

یکی بود سرش شلوغ  بود میگی ، دروغ و راستت قاطی میشه،

دنیا دور سرت می چرخه ، دو بار آروم شقیقه هاتو لمس میکنی،

بعد محکم با کف دست میزنی تو پیشونیت، یکی از پشت آروم میزنه رو دستت

برمیگردی ، کسی نیست، خالیه ، همیشه پشتت خالیه ،

آهسته یه سیگار روشن میکنی و صاف فرو میکنی تو قلبت .

 

پی نوشت: چقدر سیگار می طلبه

 

بعد پی نوشت: تولدت مبارک مازوخیست !

+ نوشته شده توسط امید در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 11:28 |

سلام!

بازم بهار، بازم یه دل بی قرار

بچه که بودم از عید خوشم میومد و بدم میومد.

بدم میومد چون مسابقه احمقانه خرید لباس نو

راه میافتاد.

کسی چه میدونه تو دل یه بچه 12 ساله چی

میگذره، وقتی همه لباس نو میخرن بی دغدغه

و تو مدام حس گس دست تنگ پدرت، حتی

تو لباس نو اذیتت میکنه.

خوشم میومد چون همه اون بی غما ، همه

اونایی که میدونستم باباهاشون با بابام بد کردن

حالا یکی یکی باید میومدن گردن کج میکردن

تا پیکشونو براشون حل کنم.

12 سالگی گذشت ، اینو پارسال عیدم نوشتم

این روزا کلا از عید بدم میاد،

تو محفل آب و نی به سورنا گفتم...

ولش کن ، عید ، باید شاد بود

تو که همه حسرتاتو درمون کردی؛ گور بابای

عموهای پدرسگت.

بعدها خیلی دلم خواست برم کلاس آیدین آغاداشلو

پولش بود ، وقتش هم، اما این حسرتو میخوام

حفظش کنم به عنوان چیزی مثل نوستالوژی.

 پی نوشت:

عید همگی مبارک

+ نوشته شده توسط امید در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 22:34 |
سلام اول. نه از تاك نشان است نه از تاكنشان يعني نه از مهرو خبري هست نه از عاطفه و آرزو فرزانه جوابمو نميده، دكتراهم جوابم كردن، طوري كه از خدمت سربازي هم معاف شدم. خدارو شكر دوم. خدارو شكر اونقدر پيشرفت حاصل شده كه ميشه با موبايل پست گذاشت سوم. يا علي
+ نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 8:42 |
سلام

یه کار جدید پیدا کردم. خدا رو شکر خوبه.

راضیم . با یه دختره تو بهشهر آشنا شدم به اسم

عاطفه. مهرو هم دوباده زنگ میزنه.

اما راز دل با فرزانگان گفتنم هوس است.

۱ بیت شعر:

دوش کردیم صفایی با دوستان در آن سرای خالی

           من و شهاب و ساتر و ابی کردیم عجب حالی

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 10:17 |
سلام

از آخرین نوشته به این طرف حالم بد بود

تازه ۳ روزه سرپا شدم.

یک نفر نظر زیر را برام نوشته

((خسته نباشی واقعا
حالا که همه تیرآت به سنگ میخوره باید ببینی کجای کارت ایراد داره

یک روزی یک وقتی یک جایی دل کسی رو نشکستی

ارزش یک گل به اندازه عمریه که پاش گذاشتی

زیادم وقت صرف نکردی پس ارزش چندانی هم نداره....!!!))

لطفا خودتونو معرفی کنید.

ممنون

+ نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 15:1 |

سلام

اول اینکه رابطه ما با این خانم گردشگری شروع نشده تموم شد.

و اما شرح ماجرا:

جمعه شب گذشته زری مامانما قرار گذاشت با این خانومه بریم بیرون

منو درناز (آبجی کوچیکم) هم گیر ۳ پیچ دادیم بریم پارک ارم.

اونجا تا منو دری بازیازو دیدیم دیگه هیچی نفهمیدیم الا اینکه ساعت

۱۱ شب شده و من هنوز ۱کلمه هم با این خانوم حرف نزدم.

بعد رفتیم شام بخوریم.

اونجا من غذای خودم مامان بابا و این خانومو (البته نصفشونو) خوردم.

با ۱ نوشابه خوانواده کامل.

خلاصه آخره شب تازه وقت شد با ایشون صحبت کنم.

این که چی گفتم بماند اما جواب ایشون:

کوچولو برو بازیتو کن. تورو چه به این کارا

اما دوم:

خانم سایه تلاش خوبی داره میکنه برای گردهمایی فارغ تحصیلان

تهرانی ورودیه ۷۷/۷۸  دانشگاه آزاد دزفول (چی شد)

امیدوارم اون روز خیلی از دوستای قدیمو ببینم.

 

یا علی

 

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 18:27 |

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 19:11 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar